جملات تکان دهنده

آزادی یعنی اینکه میخوام نه برده باشم و نه برده دار !

نبايد.....

نبايد شيشه را با سنـــــــــگ بازي داد !
نبايد مست را در حال ِ مستــــــي . . . دست ِ قاضـــــــــي داد !
نبايد بي تفاوت !
چتر ماتـم را . . . به دست ِ خيـــس ِ باران داد !
کبوترها که جز پرواز ِ آزادي نمي خواهند !
نبايد در حصار ِ ميـــله ها . . . با دانه اي گنــــــدم . . . به او تعليم ِ مانـــــــــــدن داد
...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 19:29  توسط مجيد  | 

حقيقت

نگو : "بار گران بوديمو رفتيم".

        نگو : "نامهربون بوديمو رفتيم".

              دليل محکمي نيست بگو :

                     با ديگران بوديم و رفتيم.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 0:0  توسط مجيد  | 

بدحال

اين روزا حالم خيلي بده ... رفتم دکتر گفت دو راه بيشتر نداري!

يا ICU يا I SEE YOU


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 23:59  توسط مجيد  | 

قرباني

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 13:41  توسط مجيد  | 

بازي با احساس

سياه پوشيده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !

من را انتخاب کرد ...
دستي به تنه ام کشيد تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...
به خود ميباليدم ، ديگر نمي خواستم درخت باشم ، آينده ي خوبي در انتظارم بود !
... ... سوزش تبر هايش بيشتر مي شد که ناگهان چشمش به درخت ديگري افتاد ، او تنومند تر بود ...
... مرا رها کرد با زخم هايم ، او را برد ... و من که نه ديگر درخت بودم ، نه تخته سياه مدرسه اي ، نه عصاي پير مردي ...
خشک شدم ..


بازي با احساسات مثل داستان تبر و درخت مي مونه ..
اي تبر به دست ، تا مطمئن نشدي تبر نزن !
اي انسان ، تا مطمئن نشدي ، احساس نريز .. زخمي مي شود ... در آرزوي تخته سياه شدن ، خشک مي شود !!!
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 16:26  توسط مجيد  | 

فاحشه

فاحشه را خدا فاحشه نکرد آنان که در شهر نان قسمت مي کنند، او را لنگ نان گذاشته ان...د، تا هر زمان که لنگ هم آغوشي ماندند، او را به ناني بخرند

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:35  توسط مجيد  | 

جســــــــــــــــارت

جسارت مي خواهد . . .
نزديک شدن به دورتــــــــــــــــــرين افکار زني . . .
که روزهـــــــــــــا . . .
" مردانه " با زندگي مي جنگد . . .
اما شب هـــــــــــــــا . . . !
... ... اما شب ها بالشش ازهق هق هاي " زنانه " خيس است ! ! !
آري !
جســــــــــــــــارت مي خواهد !

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:28  توسط مجيد  | 

دﺧﺘﺮک ﮐﺒﺮﯾﺖ فروش

دﺧﺘﺮک ﺑﺮﮔﺸﺖ ﭼﻪ ﺑﺰرگ ﺷﺪﻩ ﺑﻮد ﭘﺮﺳﯿﺪم ﭘﺲ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﮐﻮ؟ ﭘﻮزﺧﻨﺪی زد ﮔﻮﻧﻪ اش آﺗﺶ ﺑﻮد ﺳﺮخ زرد ﮔﻔﺘﻢ ﻣﯽ ﺧﻮاﻫﻢ اﻣﺸﺐ ﺑﺎ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﻫﺎی ﺗﻮ اﯾﻦ ﺳﺮزﻣﯿﻦ را ﺑﻪ آﺗﺶ ﺑﮑﺸﻢ!
دﺧﺘﺮک ﻧﮕﺎﻫﯽ اﻧﺪاﺧﺖ ﺗﻨﻢ ﻟﺮزﯾﺪ ﮔﻔﺖ: ﮐﺒﺮﯾﺖ ﻫﺎﯾﻢ را ﻧﺨﺮﯾﺪﻧﺪ ﺳﺎل ﻫﺎﺳﺖ ﺗﻦ ﻣﯽ ﻓﺮوﺷﻢ !!!
ﻣﯽ ﺧﺮی؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 20:14  توسط مجيد  | 

کم باش

کم باش.......
از کم بودنت نترس.....
اونی که اگه کم باشی ولت میکنه..........
همونه که اگه زیاد باشی حیف و میلت میکنه
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 19:20  توسط مجيد  | 

رعایت

گاه در عشق می آموزیم که رعایت حال دیگری بهتر از پافشاری در اثبات عقیده است.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 18:46  توسط مجيد  | 

میروم

می نویسم نامه ای روزی از اینجا می روم ، با خیال تو ولی تنهای تنها میروم، در جوابم شاید اوحتی نگوید کیستی؟ شاید او بگوید لایق من نیستی می نویسم من که عمری باخیالت زیستم گاهی از من یاد کن روزی که دیگر نیستم
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 13:2  توسط مجيد  | 

ترس

کدامین چشمه سمی شد که آب از آب می ترسد؟

که حتی ذهن ماهیگیر از قلاب می ترسد؟

گرفته دامن شب را غباری آنچنان برهم,که پلک از چشم,چشم از پلک و پلک از خواب می ترسد...!
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 13:3  توسط مجيد  | 

هراس

هراس .... یعنی‌ من باشم ؛ و تو باشی‌ ! و حرفی‌ برای گفتن نباشد ... !!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 18:6  توسط مجيد  | 

خداحافظ

تنها یک خداحافظی بی دلیل.... دل تمام سلام هایم را شکست...
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 19:45  توسط مجيد  | 

اشتباه

بزرگترین اشتباه کسی که خرش از پل گذشته اینه که
فکر کنه دیگه پلی جلوش نیست"
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 22:10  توسط مجيد  | 

بهترين

اون لحظه که گفتی:
یکی بهتر از تورو پیدا کردم
یاد اون روزایی افتادم که به 100تا بهتر از تو گفتم
من بهترینو دارم"!!!!
لعنت به کسایی که همیشه دنبال یکی بهتر میگردن!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 18:12  توسط مجيد  | 

زخـــمـهــا

شـبــهـــا زیــــر دوش آب ســــــــرد
رهــــا میکـــنـم بـغـــــض زخـــمـهــایــم را
در حالی که هــــمــــه میگویند:
خــوش به حـــالــَــش ...
چه زود فــــــرامــــــوش کـــرد !
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 22:13  توسط مجيد  |